از تولد تا دوماهگی ...
سلااااااااااااامممممممممم ما اومدیــــــــــــممممم

خوش اومدیــــــــــــممممممم

بالاخره یه فرصت طلایی پیدا کردم بتونم بیام و آپ کنم و یه سری هم به دوستان بزنم
سلاااااممم به دخمل نازم ,آبنباتم ,شیرین عسلمممممممممم ,نفســـــــــممممم یلدا خانووووووووممم

قربونت برم الهی بزودی دوماهه میشی ما هنوز باورمون نمیشه تو رو داریمو مال خودمونی 
ای زندگی مامان و بابا 
میدونی ! تواین مدت که گذشت زندگیمون خیلی تغییر کرده همه ی فکر و ذکر من و بابایی شده تو فقط تو...
هر چی میخوایم انجام بدیم اول میگیم شرایط یلدا خانوم چطوره ؟ بریم مهمونی یا نریم خرید بریم نه هوا سرده خانومی سرما میخوره و....
بابایی که کلا سر کار نمیره دربست دراختیار شماست
خب از کجا شروع کنممممممم ؟
از شبی که میخواستم برم بیمارستان برای بستری ...
میخوای بدونی چی گذشت برو ادامه ی جریانات رو ببین پلیــــــــــــزززز

یادمه...
چهارشنبه شب بود که مامان جون مهری اینا به همراه دایی مهدی و زن دایی جون و محمد طاها کوچولو از خرم آباد اومدن .منم آماده شدم ورفتم بیمارستان
اون شب برای من بابایی شب پر از هیجانی بود نه من تونستم بخوابم نه بابا ...برام اس ام اس میداد وبهم میفهموند که اونم دل نگران فرداست
اون شب بالاخره صبح شد و ساعت 7 بود که صدام کردن تا آماده بشم برای عمل
خاله مرضیه اینا هم همون موقع رسیدن دزفول ... خاله زهره جون که زن عمویه شما هم میشه اومد بیمارستان و کمکم کرد تا آماده بشم و وقتی داشتم میرفتم سمت اتاق عمل چشماش پر از اشک بود ...
اون لحظه هیچ حسی نداشتم فقط منتظر بودم زودتر انتظارم تموم بشه...
ساعت 7:55 دقیقه بدنیا اومده بودی و منم 9:30 بود که به هوش اومده بودم تنها چیزی که شنیدم این بود مهتاب دخترت حالش خوبه ... این صدای دوستم پروانه بود که اونجا پرستار بود فقط میدونم که تونستم یه لبخند بزنم و بعدش خوابم برد...
وقتی بیدار شدم تو اتاقم سر تخت شماره 17بودم و خاله مرضیه و مامان جون مهری و خاله زهره هم اونجا بودن بابا هم اومده بود و بیرون منتظر دیدن شما...
تا اینکه آوردنت ... واااااااااااااااااااای که چه لحظه ای بود یه دخمل ناز و ریزه میزه ی تپلی که لپاش داشت میترکید واز قرمزی مثل لبو بود لبای کوچولووووووووووووووو ووووووووووویییییی خدا چقدر خوردنی
ای زندگی
باورم نمیشد این دختر منه ؟؟؟؟؟؟ اصلا تصورنمیکردم این شکلی باشی
خیلی به دختر خاله ثنا شباهت داشتی بقیه هم با من هم عقیده بودن الا بابا که گفته بوده نخیر شبیه خودمه...
بابایی وقتی از بیمارستان رفته بود به کل محله شیرینی داده بود از خوشحالی سر از پا نمیشناخت
من توحالت خواب و بیدار و گیج بودم هنوز اما اینو میدونستم که بزودی باید شیر بهت بدمو...
بعدازظهر بود که عمه هات هم اومدن به دیدنت و خاله ها و عمواینا هم اومدن تو بغلشون میگشتی و از نگاه ها معلوم بود حسابی تو دلهاشون جا باز کردی نفسسسسسسمممممممم طوری که اونهایی هم که نتونسته بودن بیان تا شب خودشونو رسوندن تا شما رو ببینن زندگـــــــــي
بابایی یه دستبند برات گرفته بود و از اونجایی که صبر نداشت تا بریم خونه همونجا دستت کرد و کلی قربون صدقت میرفت ... من از دیدن این صحنه لذت میبردم فکرشونمیکردم بابایی تا این حد دوستت داشته باشه
فردای اون روز مرخص شدم به اتفاق خاله زهره و خاله منصوره ومامان جون مهری وبابایی وبابا مرتضی راهیه خونه شدیم ... بابایی جلو پامون یه گوسفند قربونی کرد...همه اونجا بودن وقتی بردمت توی اتاقت خیلی هیجان داشتم
واااااااااای خدایااااااااا یعنی خونمون پر میشه از صدای دخترم از لباساش وسایلش از عطر تنش...
خدایا شکر هزاران مرتبه شکر
آجی ثنا یه از خود گذشتگی بزرگی کرد و اجازه داد خاله مرضیه و ثمین گلی پیش ما بمونن و خودش به همراه بابا رضا رفت شیراز تا به درس ومشقش برسه قربونت برم خاله که اینقدر قلبت مهربونه
تا یه هفته خاله مرضیه و دایی اینا پیشمون موندن . خاله که حسابی تو زحمت افتاده بود که من نمیدونم چطور باید جبران کنم . تقریبا 10 روز اول شیر نداشتم و تو گرسنه بودی طوری که خاله مجبور شد بهت شیر بده من که اصلا حال خوشی نداشتم و نمیتونستم تکون بخورم بزور میتونستم بشینم تا بهت شیر بدم . روزای سختی بود گاهی اوقات برات گریه میکردم.. بمیرم برات از گرسنگی وگاهی از درد دل و روده هات ناله میکردی ... آخخخخخخخخخخخ که جیگرم کباب میشد 
شب یلدا رسید ... خاله رفته بود و دایی مهدی اینا و بابا جون مرتضی ودایی منصور و خاله محبوبه هم رفتن و مامان جون پیشمون موند ... اون شب بابایی برات کیک و هندونه گرفته بود و هفت روزه شدنت رو جشن گرفتیم عمو اینا و عمه مریم هم اومدن و جمعمون جمع شد ما کلی سرو صدا میکردیم و چیک وچیک ازت عکس میگرفتیم اما شما اندر خواااااااااااااب ناااااااااززززز به سر میبردی
دو هفته بعدش هم با مامان جون مهری رفتیم خرم آباد و یه ماه اونجا موندیم ...
هر روزتغییر میکردی روز به روز بزرگتر میشدی و کارایی که انجام میدادی تازگی داشت
بیشتر عاداتی که وقتی تو شیمکم بودی رو داشتی حتی ساعتهای خوابیدن و سکسکه زدنات
بابایی دلش حسابی تنگ شده بودو هر روز بارها زنگ میزدو خبرتو میخواست ... دیگه صبرش سر اومد و منم یکی از عکسهاتو که از یک ماهه شدنت گرفته بودم براش ام ام اس کردم و با دیدنش راهیه خرم آباد شد ...
دایی مهدی اومده بودو محمد طاها جون رو خ ت ن ه کرده بودن براش یه ببعی عقیقه کردن ما هم رفتیم دیدن محمد طاها قربونش برم الهی چقدر بزرگ شده بود و حسابی ناز و تپلی ماشالا ماشالا...
چند روز دیگه دو ماهت تموم میشه عزیز دلم و من هنوز باورم نمیشه گاهی با خودم میگم مادر شدم وااااااااااااااه ی چه حسی چه حالی چقدر قشنگه 
همیشه فکر میکردم بیخوابیهای شبونه کلافم کنه اما برام اینقدر خوشمزست و شیرین و لذت بخشه که خودمم باورم نمیشه اینطورمیتونم تحمل کنم
گاهی تا 4 صبح بیداری مثل امشب که تازه خوابیدی اما گاهی هم سر شب میخوابی
میگن بچه رو حمام کنی تا دو روز خوابه برعکس شما تازه سر حال میایی و تادو روز فقط میخوای باهات بازی کنیم
جدیدا صدای بلند در میاری و آخا و آغون میگی وقتی شیر میخوای صدای گریت" اومه " وقتی پی پی داری میگی "اَ اَ " وقتی پمپرزت کثیفه میگی "اونگه" خلاصه کلی چیز ازت کشف کردم...
خدایا نمیدونم چی بگم جز اینکه هر چی تو بخوای همون میشه شکرت خدایا به دادنت شکر



از تولد تا دوماهگی ...
